َنبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
آن‌گاه‌ شوهرش‌ براي‌ آن‌كه‌ اين‌ خبر ميان‌ مردم‌ شايع‌ نشود، به‌ يوسف‌(ع)  گفت: «اي‌ يوسف‌! درگذر از اين‌» ماجرا و آن‌ را پوشيده ‌دار و از آن‌ سخن‌ نگو تا خبر ميان‌ مردم‌ شايع‌ نشود «و تو اي‌ زن، براي‌ گناه‌ خود» كه‌ از تو روي‌ داده‌ است ‌«آمرزش‌ بخواه، بي‌گمان‌ تو» به‌ سبب‌ اين‌ كار «از خطاكاران‌ بوده‌اي‌» به‌ قصد و عمد. بدين‌گونه‌ بود كه‌ عزيز با همسرش‌ به‌ نرمي‌ برخورد كرد، يا به‌ دليل‌ اين‌كه ‌غيرت‌ ديني‌ نداشت، يا او را در امري‌ كه‌ نمي‌توانست‌ بر آن‌ شكيبايي‌ كند، معذور شمرد.
 
ﯹ  ﯺ  ﯻ    ﯼ  ﯽ  ﯾ  ﯿ      ﰀ  ﰁ    ﰂ  ﰃﰄ  ﰅ  ﰆ  ﰇﰈ  ﰉ   ﰊ  ﰋ  ﰌ  ﰍ  ﰎ   آيه  30
‏متن آيه : ‏
‏ وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و زناني‌ چند در شهر» مصر «گفتند» يعني: برخلاف‌ خواسته‌ عزيز، خبر بر سر زبانها افتاد و زناني‌ چند كه‌ به‌ قولي: زن‌ حاجب، زن‌ ساقي، زن‌ نانوا، زن‌ زندانبان ‌و زن‌ متولي‌ چهارپايان‌ شاه‌ بودند، گفتند: «زن‌ عزيز از غلام‌ خود كام‌ مي‌خواهد تا اورا از حفظ نفس‌ وي‌ غافل‌ كند، همانا محبت‌ او در دلش‌ جاي‌ گرفته‌ است‌» يعني: محبت ‌يوسف‌(ع)  در دلش‌ جا خوش‌ كرده‌ و او را بيمار ساخته‌ است‌. شغاف‌ قلب: غلاف‌ آن‌ است‌ «به‌راستي‌ ما او را در گمراهي‌ آشكاري‌ مي‌بينيم‌» چرا كه‌ با اين‌ كار از راه‌ رشد و اقتضاي‌ عقل‌ و خرد منحرف‌ شده‌ است‌.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1905.txt">آيه  31</a><a class="text" href="w:text:1906.txt">آيه  32</a><a class="text" href="w:text:1907.txt">آيه  33</a><a class="text" href="w:text:1908.txt">آيه  34</a><a class="text" href="w:text:1909.txt">آيه  35</a><a class="text" href="w:text:1910.txt">آيه  36</a><a class="text" href="w:text:1911.txt">آيه  37</a></body></html>آيه  31
‏متن آيه : ‏
‏ فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّيناً وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«پس‌ چون‌» زن‌ عزيز «مكر آنان‌ را» يعني: غيبت‌ آنان‌ را در مورد خود «شنيد» به‌ قولي: آنان‌ خواستند تا از اين‌ طريق‌ به‌ ديدار يوسف‌(ع)  نايل‌ گردند، بدين‌گونه‌ كه‌ زليخا را بر سر خشم‌ آورند تا يوسف‌(ع)  را به‌ آنان‌ نشان‌ دهد، ازاين‌رو سخن‌ آنان‌ را «مكر» ناميد، البته‌ آنها در اين‌ مكر به‌ مراد خود نيز دست ‌يافتند زيرا همسر عزيز: «نزد آنان‌ فرستاد» تا ايشان‌ را فراخواند كه‌ به‌ جمال ‌يوسف‌(ع)  بنگرند و در همان‌ دامي‌ بيفتند كه‌ او در آن‌ افتاده‌ است‌ «و براي‌ آنان‌ متكايي‌ آماده‌ ساخت‌» يعني: براي‌ آنان‌ مجلسي‌ آراست‌ و جايگاههايي‌ آماده‌ كرد كه‌ بر آن‌ تكيه‌ زنند «و به‌ هر يك‌ از آنان‌ كاردي‌ داد» تا ميوه‌هايي‌ را كه‌ برايشان ‌آورده‌ بود، پوست‌ بكنند و قطعه‌ قطعه‌ كنند; مانند سيب‌ و غيره‌ «و گفت‌» به‌يوسف‌(ع)  «بر آنان‌ درآي‌». اين‌ برنامه‌ ريزي‌ زليخا نيز از كوتاهي‌ شوهرش‌ بود زيرا با وصف‌ آنچه‌ كه‌ از زليخا در حق‌ يوسف‌(ع)  روي‌ داد، باز هم‌ شوهرش‌ (عزيز) آن‌ دو را در منزل‌ يكجا باقي‌ گذاشته‌ بود «پس‌ چون‌ زنان‌ او را ديدند بزرگ ‌يافتندش‌» آنان‌ از حسن‌ و جمال‌ بي‌مانند يوسف‌(ع)  مدهوش‌ و بي‌خود شدند و او را بسي‌ عجيب‌ و شگرف‌ يافتند تا بدانجا كه‌ اندامهايشان‌ به‌ لرزه‌ در آمد «و دستانشان‌ را بريدند» چون‌ حسن‌ دلرباي‌ يوسف‌(ع)  را ديدند، چنان‌ هوش‌ وحواس‌ خود را از دست‌ داده‌ و هيجان‌زده‌ شدند كه‌ به‌جاي‌ ميوه، دستانشان‌ را بريدند و احساس‌ درد هم‌ نكردند، از بس‌ كه‌ دلهايشان‌ به‌ يوسف‌(ع)  مشغول‌ بود «وگفتند: پاك‌ است‌ خدا، اين‌ آدمي‌ زاد نيست‌» زيرا چنان‌ زيبايي‌ حيرت‌ انگيز و جمال‌ شگرفي‌ دارد كه‌ در هيچ‌ بشري‌ ديده‌ نشده‌ است‌ «اين‌ جز فرشته‌اي‌ بزرگوار نيست‌» كه‌ در سرشت‌ و طبيعت‌ ايشان، زيبايي‌هايي‌ برتر و فوق‌العاده‌اي‌ نهاده‌ شده ‌است‌.
 
آيه  32
‏متن آيه : ‏
‏ قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِّنَ الصَّاغِرِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«زن‌ عزيز گفت: اين‌ همان‌» نوجواني‌ «است‌ كه‌ درباره‌ او سرزنشم‌ كرده‌ بوديد» و مرا در عشق‌ و دلباختگي‌ به‌وي‌ ملامت‌ كرده‌ايد. اين‌ سخن‌ را هنگامي‌ به ‌آنان‌ گفت‌ كه‌ شگفتي‌ و دلربايي‌ يوسف‌(ع)  را در چشم‌ و دلشان‌ حاكم‌ ديد و آنان‌ را جملگي‌ مفتون‌ و شيدا و عاشق‌ وي‌ يافت‌ تا عذر خود را براي‌ آنها آشكار ساخته‌ باشد و افزود: «آري‌! من‌ از او كام‌ خواستم‌ ولي‌ او خود را نگاه‌ داشت‌» يعني: از من‌ نافرماني‌ كرد و راه‌ عفت‌ و پاكدامني‌ را برگزيده‌ از برآوردن‌ خواسته‌ام‌ امتناع ‌كرد تا خود را از اين‌ كار در پناه‌ نگاه‌ دارد. بدين‌گونه‌ بود كه‌ زليخا به‌ كامخواهي ‌از يوسف‌(ع)  صريحا اعتراف‌ كرد و ادامه‌ داد: «و اگر آنچه‌ را به‌ او دستور مي‌دهم ‌نكند، قطعا زنداني‌ خواهد شد» يعني: در حق‌ او نيرنگي‌ خواهم‌ تنيد كه‌ سرانجام‌ به ‌زندانش‌ در افگند «و حتما از خوارشدگان‌ خواهد شد» به‌ سبب‌ آن‌كه‌ نعمت‌ از وي‌ سلب‌ مي‌شود و گرفتار رنج‌ و زحمت‌ مي‌شود.
 
	آيه  33
‏متن آيه : ‏
‏ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«يوسف‌ گفت‌» مناجات‌كنان‌ با پروردگار سبحان‌ «پروردگارا! زندان‌» كه‌ اين‌ زن ‌مرا از آن‌ بيم‌ مي‌دهد «براي‌ من‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا به‌سوي‌ آن ‌مي‌خوانند» تا آن‌ را انجام‌ دهم‌ و در معصيت‌ بزرگي‌ كه‌ خير دنيا و آخرت‌ را از ميان‌ مي‌برد، درافتم‌. از اين‌ تعبير و هم‌ از اين‌ سخن‌ پادشاه‌ به‌ زنان‌ كه‌ در آيات‌ بعدي‌ مي‌آيد: «وقتي‌ از يوسف‌(ع)  كام‌ مي‌خواستيد، چه‌ منظوري‌ داشتيد؟» چنين ‌برمي‌آيد كه‌ زنان‌ ديگر نيز كه‌ در محفل‌ زليخا گرد هم‌ آمده‌ بودند، يوسف‌(ع)  را به‌سوي‌ خود خوانده‌ بودند «و اگر نيرنگ‌ آنان‌ را» در بر انگيختنم‌ به‌ تسليم‌ «از من ‌بازنداري‌» و مرا به‌ مخالفت‌ و سرپيچي‌ از اجابت‌ خواسته‌ آنان‌ مصمم‌ نگرداني‌ «البته‌ به‌سوي‌ آنان‌ خواهم‌ گرويد» و مشتاق‌ و 