. مراد از: «ترزقانه‌ :غذايي‌ كه‌ روزي‌ داده‌ مي‌شويد»; عبارت‌ ازغذايي‌ بود كه‌ از سوي‌ پادشاه‌ يا ديگران‌ به‌ آنها مي‌رسيد «اين‌» تعبير خواب‌ «از چيزهايي‌ است‌ كه‌ پروردگارم‌ به‌ من‌ آموخته‌ است‌» از راه‌ وحي‌ و الهام‌. پس‌ اين‌ نه‌ ازباب‌ فال‌ بيني‌ و كاهني‌ و نه‌ از باب‌ ستاره‌شناسي‌ و غيب‌گويي‌ است‌ «همانا من‌ آيين‌قومي‌ را كه‌ به‌ خدا ايمان‌ نمي‌آورند و منكر آخرت‌ هستند» يعني: كيش‌ و آيين‌فرمانرواي‌ مصر و غير او را «رها كرده‌ام‌».
اين‌ بيان‌ يوسف‌(ع)  دليل‌ بر آن‌ است‌ كه‌ براي‌ فرد ناشناس‌ جايز است‌ تا از خودش‌ توصيف‌ كند براي‌ اين‌كه‌ شناخته‌ شود و از او بهره‌ گرفته‌ شود.
	<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1913.txt">آيه  38</a><a class="text" href="w:text:1914.txt">آيه  39</a><a class="text" href="w:text:1915.txt">آيه  40</a><a class="text" href="w:text:1916.txt">آيه  41</a><a class="text" href="w:text:1917.txt">آيه  42</a><a class="text" href="w:text:1918.txt">آيه  43</a></body></html>آيه  38
‏متن آيه : ‏
‏ وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيْءٍ ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
آن‌گاه‌ يوسف‌(ع)  به‌ منظور ترغيب‌ دو رفيق‌ زندانيش‌ بر ايمان‌ آوردن‌ به‌ خداي‌ عزوجل‌ افزود: «و آيين‌ پدرانم‌ ابراهيم‌ و اسحق‌ و يعقوب‌ را پيروي‌ كرده‌ام‌» هرسه‌ آنها را پدر ناميد زيرا پدربزرگ‌ نيز پدر انسان‌ است‌ چنان‌كه‌ ابن‌عباس‌(رض)  با استدلال‌ به‌ همين‌ آيه، براي‌ «جد: پدربزرگ‌» سهمي‌ همچون‌ پدر در ارث‌ قايل ‌بود «براي‌ ما سزاوار نيست‌ كه‌ چيزي‌ را شريك‌ خدا گردانيم‌» يعني: براي‌ ما گروه ‌انبيا‡ كه‌ من‌ و پدرانم‌ از آنان‌ هستيم، شرك‌ آوردن‌ درست‌ نيست‌ «اين‌» ايمان ‌و توحيد «از فضل‌ خدا» و از لطف‌ وي‌ «بر ماست‌» به‌ سبب‌ نبوتي‌ كه‌ در ما قرار داده‌ است، نبوتي‌ كه‌ متضمن‌ عصمت‌ از معاصي‌ است‌ «و» همچنان‌ اين‌ ايمان‌ و توحيد، از فضل‌ خداست‌ «بر مردم‌» عموما، به‌ همين‌ خاطر پيامبران‌‡ را به‌سويشان‌ برانگيخته‌ تا آنان‌ را به‌سوي‌ پروردگارشان‌ راهنمايي‌ كنند و راه‌ و روش‌حق‌ را برايشان‌ بيان‌ نمايند «ولي‌ بيشتر مردم‌ سپاسگزاري‌ نمي‌كنند» خداي‌ سبحان ‌را در برابر نعمتهايش‌ لذا به‌ او شرك‌ مي‌ورزند.
 
آيه  39
‏متن آيه : ‏
‏ يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ ‏
 
‏ترجمه : ‏
و بعد از مقدمه‌ فوق، اينك‌ وقت‌ آن‌ رسيده‌ كه‌ يوسف‌(ع)  آن‌ دو جوان‌ را به‌سوي‌ دين‌ حق‌ دعوت‌ نمايد: «اي‌ دو رفيق‌ زندانيم، آيا معبودان‌ پراكنده‌ بهترند يا خداوند يگانه‌ قهار؟» يعني: آيا خدايان‌ پراكنده‌ در ذات، مختلف‌ در صفات‌ و جداگانه‌ در تعداد، براي‌ شما بهترند، يا خداي‌ معبود بر حقي‌ كه‌ در ذات‌ و صفات‌ خويش‌ متفرد و يگانه‌ است‌ و برايش‌ هيچ‌ همتا و شريكي‌ نيست، خداي‌ قهار مقتدري‌ كه‌ هيچ‌ غلبه‌كننده‌اي‌ بر وي‌ غالب‌ نمي‌شود و هيچ‌ معاندي‌ نمي‌تواند با وي‌ عناد ورزد؟ به‌ قولي: هنگامي‌ كه‌ يوسف‌(ع)  اين‌ دعوت‌ الهي‌ را به‌ آن‌ دو هم‌بند خويش‌ عرضه‌ مي‌كرد، در برابر آن‌ دو، بتاني‌ قرارداشت‌ كه‌ آنها رامي‌پرستيدند، از اين‌رو افزود: 	آيه  40
‏متن آيه : ‏
‏ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«شما به‌ جاي‌ باري‌تعالي‌ جز نامهاي‌» بي‌مسماي ‌«چند را نمي‌پرستيد كه‌ شما و پدرانتان‌ آنها را نامگذاري‌ كرده‌ايد» از نزد خود، درحالي‌ كه‌ براي‌ آنها بجز همين‌ نامهاي‌ خشك‌ و خالي‌ دروغين، چيز ديگري‌ از الوهيت‌ نيست‌ زيرا اين‌ خدايان‌ اسمي، جماداتي‌ هستند كه‌ نه‌ مي‌شنوند و نه ‌مي‌بينند، نه‌ سودي‌ مي‌رسانند و نه‌ زياني‌ «خدا بر آنها» يعني: بر حقانيت‌ اين‌ نامگذاري‌ها «هيچ‌گونه‌ برهاني‌» يعني: حجت‌ و دليلي‌ كه‌ بر صحت‌ آنها دلالت‌كند «نازل‌ نكرده‌ است، فرمانروايي‌ جز براي‌ خدا نيست‌» يعني: جز خدا(ج)  كس ‌ديگري‌ فرمانروا و حاكم‌ نيست‌ «دستور داده‌ كه‌ جز او را نپرستيد» و فقط خود او مستحق‌ پرستش‌ است‌ نه‌ غير وي‌ «اين‌» مخصوص‌ ساختن‌ وي‌ به‌ پرستش‌ «دين‌ قيم‌ است‌» يعني: دين‌ مستقيم‌ و درست‌ است‌ «ولي‌ بيشتر مردم‌ نمي‌دانند» اين ‌حقيقت‌ را كه‌ فقط اين‌ دين، دين‌ درست‌ و اين‌ راه، راه‌ مستقيم‌ است‌.
چنين‌ بود كه‌ يوسف‌(ع)  از فرصتي‌ كه‌ برايش‌ در زندان‌ پيش‌ آمد، با حكيمانه‌ترين‌ شيوه‌ براي‌ عرضه‌ كردن‌ دعوتش‌ استفاده‌ كرد، بدين‌سان‌ كه‌ در برابر آنان‌ روش‌ تدرج‌ در دعوت‌ و الزام‌ حجت‌ را به‌كار گرفت، يعني: اولا برتري ‌توحيد و يكتاپرستي‌ را بر تعدد خدايان‌ برايشان‌ بيان‌ كرد، ثانيا: بر عدم‌ شايستگي ‌خدايان‌ اسمي‌شان‌ براي‌ الوهيت، برهان‌ اقامه‌ نمود و ثالثا: متن‌ و خلاصه‌ حق‌ و حقيقت‌ راستين‌ را در كمال‌ رسايي‌ و ايجاز به‌ آنان‌ عرضه‌ كرد.
آن‌گاه‌ به‌ تعبير خواب‌ آن‌ دو پرداخته‌ فرمود: 
 
آيه  41
‏متن آيه : ‏
‏ يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«اي‌ دو رفيق‌ زندانيم، اما يكي‌ از شما» كه‌ ساقي‌ پادشاه‌ بوده‌ «به‌ مولاي‌ خود باده ‌مي‌نوشاند» گويي‌ يوسف‌(ع)  گفت: اما تو اي‌ ساقي‌! بار ديگر به‌ همان‌ شغل‌ سقايي ‌خويش‌ برمي‌گردي‌ و پادشاه‌ تو را مجددا به‌ دربار خويش‌ فرامي‌خواند و از زندان‌ آزادت‌ مي‌كند «و اما آن‌ ديگر» كه‌ نانواي‌ پادشاه‌ بود «به‌ دار آويخته‌ مي‌شود وپرندگان‌ از سر او مي‌خورند» و اين‌ است‌ تعبير خوابش‌ كه‌ بر سرش‌ نان‌ حمل‌ مي‌كند و پرندگان‌ از آن‌ مي‌خورند. در بعضي‌ از تفاسير به‌ نقل‌ از ابن‌مسعود(رض)  آمده‌ است: بعد از آن‌كه‌ يوسف‌(ع)  خواب‌ آنان‌ را تعبير كرد، گفتند: ما اصلا چنين ‌خوابهايي‌ نديده‌ بوديم‌ بلكه‌ فقط مي‌خواستيم‌ مهارتت‌ را در تعبير خواب‌ بيازماييم‌. اما يوسف‌(ع)  در پاسخشان‌ فرمود: «امري‌ كه‌ شما دو تن‌ از من‌ جويا شديد، فيصله‌ شده‌ است‌» يعني: تعبيري‌ كه‌ من‌ از خوابهاي‌ فرضي‌ شما كردم، تحقق‌ خواهد يافت‌ و به‌ واقعيت‌ خو