ر عرصه‌ واقعيت‌ «و حقا كه‌ به‌ من‌ احسان‌ كرد» پروردگار بزرگ‌ من‌ «آن‌گاه‌ كه‌ مرا از زندان‌ خارج‌ ساخت‌».
يوسف‌(ع)  به‌ بيرون‌ آوردن‌ خود از چاه، اشاره‌اي‌ نكرد زيرا يادآوري‌ آن ‌نوعي‌ سرزنش‌ به‌ برادران‌ بود، درحالي‌ كه‌ او خود قبلا به‌ آنان‌ گفته‌ بود: امروز هيچ‌ سرزنشي‌ بر شما نيست‌! «و شما را از بيابان‌» يعني: از صحراي‌ كنعان‌ در سرزمين‌ شام‌ «به‌ اينجا آورد» يادآور مي‌شويم‌ كه‌ خانواده‌ يوسف‌(ع)  اهل‌ بيابان‌ و صاحب‌ چهارپايان‌ بودند و از آب‌ و چراگاهي‌ به‌ آب‌ و چراگاه‌ ديگري‌ كوچ‌ مي‌كردند «پس‌ از آن‌كه‌ شيطان‌ ميانه‌ من‌ و برادرانم‌ را به‌هم‌ زد» و ميان‌ ما خلاف ‌افگنده‌ بعضي‌ از ما را عليه‌ بعضي‌ ديگر برشوراند. بدين‌گونه‌ بود كه‌ يوسف‌(ع)  از روي‌ ادب‌ و به‌لحاظ گرامي‌داشت‌ و رعايت‌ خاطر برادران، گناه‌ آنان‌ را به‌ شيطان ‌حوالت‌ كرد «بي‌گمان‌ پروردگار من‌ نسبت‌ به‌ آنچه‌ بخواهد لطيف‌ است‌» يعني: او در برآوردن‌ آنچه‌ كه‌ بخواهد، صاحب‌ لطف‌ و مهرباني‌ است‌ و آن‌ را به‌ آسان‌ترين ‌شيوه‌ محقق‌ مي‌گرداند چرا كه‌ مشيت‌ حق‌ تعالي‌ بر هر امر سهل‌ يا دشواري‌ نافذ است ‌«زيرا او دانا» است‌ به‌ خلقش‌ و به‌ راههاي‌ مصلحت‌ آنها «حكيم‌ است‌» در سخنان ‌و افعال‌ و قضا و قدر خويش‌.
 
	آيه  101
‏متن آيه : ‏
‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنُيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«پروردگارا! تو به‌ من‌ بهره‌اي‌ از پادشاهي‌ دادي‌» كه‌ آن‌ بهره، توليت‌ وزارت ‌دارايي‌ (ماليه‌) در دولت‌ پادشاهي‌ مصر از سوي‌ وي‌ بود «و به‌ من‌ از تأويل ‌احاديث‌» يعني: تفسير كتب‌ الهي‌ و تعبير خوابها «آموختي، اي‌ فاطر آسمانها وزمين‌» فاطر: يعني: آفريننده، ابداع‌گر و پديدآورنده‌ «تويي‌ ولي‌ من‌» يعني: ياري‌دهنده‌ و متولي‌ امور من‌ «در دنيا و آخرت‌» كارساز و پشتيبان‌ من‌ در آنها تو هستي‌ «مرا مسلمان‌ بميران‌ و مرا به‌ صالحان‌ ملحق‌ گردان‌» يعني: مرا در طول ‌زندگي‌ام‌ بر اسلام‌ پايدار گردان، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ از اسلام‌ لحظه‌اي‌ جدا نشوم‌ تا سرانجام‌ بر آن‌ بميرم‌ و مرا به‌ نيكان‌ و صالحان‌ از پيامبران‌‡ ـ اعم‌ از پدرانم‌ و غير ايشان‌ ـ ملحق‌ گردان‌ تا به‌ پاداشي‌ همانند پاداش‌ و درجات‌ آنان‌ در نزد تو نايل‌ شوم‌.
ابن‌كثير مي‌گويد: «در اينجا سه‌ احتمال‌ وجود دارد; اول‌ اين‌كه‌ يوسف‌(ع)  اين‌دعا را در هنگام‌ احتضار خويش‌ كرده‌ باشد. دوم‌ اين‌كه‌ او رحلت‌ از دنيا بر حال‌ اسلام‌ و پيوستن‌ به‌ صالحان‌ را در هنگامي‌ كه‌ اجلش‌ فرامي‌رسد و عمرش‌ به‌پايان ‌مي‌آيد، مسئلت‌ كرده‌ باشد، نه‌ اين‌كه‌ دردم‌ خواهان‌ مرگ‌ گرديده‌ باشد. سوم ‌اين‌كه‌ او در دم‌ طالب‌ مرگ‌ گرديده‌ باشد. بايد دانست‌ كه‌ طلب‌ مرگ‌ در شريعتشان ‌جايز بوده‌ است‌». ابن‌عباس‌(رض)  مي‌گويد: «هيچ‌ پيامبري‌ قبل‌ از يوسف‌(ع)  آرزوي ‌مرگ‌ نكرد». البته‌ چنين‌ آرزويي‌ در شريعت‌ ما جايز نيست‌ چرا كه‌ در حديث‌ شريف‌ به‌ روايت‌ بخاري‌ و مسلم‌ از رسول‌ خداص آمده‌ است: «هرگز يكي‌ از شما به‌خاطر رنج‌ و سختي‌اي‌ كه‌ به‌ وي‌ فرود آمده، آرزوي‌ مرگ‌ نكند زيرا اگر او نيكوكار باشد، با ادامه‌ حيات‌ بر نيكوكاري‌ خود مي‌افزايد و اگر بدكار باشد، چه‌بسا كه‌ در ادامه‌ زندگي، از پروردگار خويش‌ طلب‌ بخشودگي‌ كند پس‌ بايد بگويد: اللهم أحيني ما كانت الحياة خيراً  لي، وتوفني إذا كانت الوفاة خيراً لي‌: بارخدايا! مرا تا آن‌گاه‌ كه‌ زندگي‌ به‌ خير من‌ است، زنده‌ بدار و مرا بميران‌ آن‌گاه‌ كه ‌مرگ‌ به‌ خير من‌ است‌».
اما در اينجا يك‌ استثنا وجود دارد و آن‌ زمان‌ ظهور فتنه‌ها در دين‌ است‌ كه‌ طلب‌ مرگ‌ در اين‌ هنگام‌ جايز مي‌باشد چنان‌كه‌ در حديث‌ شريف‌ به‌ روايت‌ معاذ آمده ‌است‌ كه‌ رسول‌ خداص فرمودند:«... پروردگارا! چون‌ به‌ قومي‌ فتنه‌اي‌ را مي‌خواستي، مرا به‌سويت‌ در حالي‌ قبض‌ كن‌ كه‌ به‌ آن‌ فتنه‌ درنيفتاده‌ باشم‌».
يادآور مي‌شويم‌ كه‌ يوسف‌(ع)  در صدوبيست‌ يا صدوهفت‌ سالگي‌ درگذشت‌ و مصريان‌ در محل‌ دفنش‌ اختلاف‌ كردند، اما نهايتا به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ او را در صندوقي‌ از مرمر نهاده‌ و در بلنداي‌ نيل‌ دفن‌ كنند تا بركت‌ وي‌ هر دو جناح‌ نيل‌ را دربر گيرد، سپس‌ موسي‌(ع)  پيكر او را به‌ مدفن‌ پدرانش‌ در فلسطين‌ انتقال‌ داد.
از يعقوب‌(ع)  بگوييم: بنابه‌ برخي‌ از روايات؛ او بعد از آمدن‌ به‌ مصر، مدت ‌بيست‌ و چهارسال‌ با فرزندش‌ يوسف‌(ع)  در آنجا اقامت‌ كرد، سپس‌ درگذشت‌ و وصيت‌ كرده‌ بود كه‌ او را در كنار پدرش‌ در شام‌ دفن‌ كنند. پس‌ جنازه‌ او را به‌ آنجا بردند و در كنار پدرش‌ دفن‌ كردند، يوسف‌(ع)  بعد از دفن‌ كردن‌ پدر در شام‌ به ‌مصر برگشت‌ و بعد از آن‌ بيست‌ و سه‌ سال‌ ديگر نيز زندگي‌ كرد.
 
آيه  102
‏متن آيه : ‏
‏ ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«اين‌ داستان‌ از اخبار غيب‌ است‌ كه‌ آن‌ را به‌سوي‌ تو وحي‌ مي‌كنيم‌» اي‌ محمدص! در حالي‌ كه‌ قبل‌ از وحي‌ ما، تو چيزي‌ از اين‌ اخبار را نمي‌دانستي‌ «و تو نزد آنان‌» يعني: نزد برادران‌ يوسف‌(ع)  «نبودي، آن‌گاه‌ كه‌ كارشان‌ را هماهنگ‌ و عزمشان ‌را جزم‌ كردند» و با هم‌ بر افگندن‌ يوسف‌(ع)  در چاه‌ همداستان‌ شدند «درحالي‌كه ‌آنان‌» در اين‌ حالت‌ «نيرنگ‌ مي‌كردند» در حق‌ يوسف‌(ع)  و برايش‌ تاروپود غايله‌ها را مي‌تنيدند. پس‌ از آنجا كه‌ رسول‌ خداص به‌ هنگام‌ وقوع‌ اين‌ رويداد نزد آنان‌ نبودند و از آنجا كه‌ ايشان‌ در ميان‌ قومي‌ كه‌ از احوال‌ امت‌هاي‌ گذشته‌ آگاه ‌باشد، نيز نبودند و نه‌ با چنان‌ قومي‌ آميزش‌ و معاشرت‌ داشتند بنابراين، آگاهي ‌پيامبرص از اين‌ داستان، هيچ‌ منبع‌ ديگري‌ جز وحي‌ الهي‌ ندارد لذا آن‌ حضرت‌ص فقط از طريق‌ وحي‌ خداي‌ سبحان‌ از اين‌ داستان‌ آگاه‌ شدند. پس‌ اين ‌برهان‌ خود، براي‌ ايمان‌ آوردن‌ منكران‌ كافي‌ است‌.
 
	آيه  103
‏متن آيه : ‏
‏ وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و» ليكن‌ با وصف‌ مشاهده‌ اين‌ همه‌ آيات‌ «بيشتر مردم‌ هر چند مشتاق ‌باشي‌» و در اين‌ راه‌ نهايت‌ سعي‌ و تلاش‌ خود را هم‌ به‌كاربري‌ «ايمان ‌نمي‌آورند» به‌ خداي‌ متعال؛ جز كسي‌ كه‌ 